1-(پروانه ی مغرور)
گر که خواهی دانی اندر داستان عاشقان
گوش دل می باید و منطق به در چون عاکفان
چون غریبی می کند منطق به فهم عاشقی
جز به دل نتوان نشست بر محفل مستانگی
1-(پروانه ی مغرور)
گر که خواهی دانی اندر داستان عاشقان
گوش دل می باید و منطق به در چون عاکفان
چون غریبی می کند منطق به فهم عاشقی
جز به دل نتوان نشست بر محفل مستانگی
کی توان با عقل فهمیدن چنین شگرَف
کی توان سنجیدن و توصیف آن کردن بحرف
این قلم نتوان به توصیف چنین مستانگی
زین سبب افسانه کرم گویم و فرزانگی
کرم بودم بی خبر از هستی و هم از زمان
وین همه زشتی و بی رنگی غمی در دل نهان
شکوه می کردم ز خاک و آسمان حتی خدا
پیله کردم دور خود تا از جهان گردم جدا
چرخ میگردید و من خسته از این تنهاییم
پیله ی خود پاره کردم در عجب ماندم کیم
گردش این روزگار من را به چه جایی کشید
از پس رخسار زشتم نقشه ی زیبا کشید
کرم زشتی بودن و وانگه زیبا رو شدم
گویی یا از بتن مادر سبعه الوان بُدم
من به فخر چهره ام در حال گشتن در چمن
عشوه رانی در گلستان پیش روی یاسمن
پیش گلها رفتم از زیباییم گشتند چاک
وین طرف رنگین کمان از رنگ من شد رنگ خاک
روزی اندر رفتنم فرمود دانایی به من
از چه مغروری به پیش هر کس هر انجمن
گفتم ای استاد دانا گر نمی بینی مرا
یا که هرچه رنگ بودست بال من گسته سرا
گفت در رنگین کمان عشق نابینا تویی
زین سبب هرچه غرور آید تو صاحب خانه ای
گفتم این رنگین کمان را آشنا بر من بدار
گفت نی نی این آشنایی می برد بر فرق دار
از سر اسرار و کبرم گفت آن دانای راز
نیمه راهی تا که خود باشم کفیل هرچه باز
گفت خود باید بگردی مرحمی بر حال خود
چون که من خود گشتم و پیدا نشد هر آنچه شد
این سخن را من شنیده خوانده ام ترک سرا
تا بدانند نیست بر زیباییم هم کف مرا
هم شب و هم روز من شد محو گشتن بر نشان
وین دلم از ازدید غم شده آتش فشان
شب شد و من خسته از این جست و جوی بی ثمر
کز شکاف صخره ای نوری بدیدم چون شرر
سوی او رفتم که یک شب را شود مهمان پذیر
رخ نمود آنگه ز رنگ او شدم رنگ حصیر
بعد این مدت نشانی یافتم از یار خود
عالمی سرتاسرش حیران از این احوال شد
من ز گشتن دور یار محو رخ یارم بُدم
من به آغوشم کشیدم او من و من آن شدم
سوزشش شد مرحمی و اشک هایش شد روان
حیرتی در چشم گریان فریدون شد عیان
فریدون مرادپور
کی توان با عقل فهمیدن چنین شگرَف
کی توان سنجیدن و توصیف آن کردن بحرف
این قلم نتوان به توصیف چنین مستانگی
زین سبب افسانه کرم گویم و فرزانگی
کرم بودم بی خبر از هستی و هم از زمان
وین همه زشتی و بی رنگی غمی در دل نهان
شکوه می کردم ز خاک و آسمان حتی خدا
پیله کردم دور خود تا از جهان گردم جدا
چرخ میگردید و من خسته از این تنهاییم
پیله ی خود پاره کردم در عجب ماندم کیم
گردش این روزگار من را به چه جایی کشید
از پس رخسار زشتم نقشه ی زیبا کشید
کرم زشتی بودن و وانگه زیبا رو شدم
گویی یا از بتن مادر سبعه الوان بُدم
من به فخر چهره ام در حال گشتن در چمن
عشوه رانی در گلستان پیش روی یاسمن
پیش گلها رفتم از زیباییم گشتند چاک
وین طرف رنگین کمان از رنگ من شد رنگ خاک
روزی اندر رفتنم فرمود دانایی به من
از چه مغروری به پیش هر کس هر انجمن
گفتم ای استاد دانا گر نمی بینی مرا
یا که هرچه رنگ بودست بال من گسته سرا
گفت در رنگین کمان عشق نابینا تویی
زین سبب هرچه غرور آید تو صاحب خانه ای
گفتم این رنگین کمان را آشنا بر من بدار
گفت نی نی این آشنایی می برد بر فرق دار
از سر اسرار و کبرم گفت آن دانای راز
نیمه راهی تا که خود باشم کفیل هرچه باز
گفت خود باید بگردی مرحمی بر حال خود
چون که من خود گشتم و پیدا نشد هر آنچه شد
این سخن را من شنیده خوانده ام ترک سرا
تا بدانند نیست بر زیباییم هم کف مرا
هم شب و هم روز من شد محو گشتن بر نشان
وین دلم از ازدید غم شده آتش فشان
شب شد و من خسته از این جست و جوی بی ثمر
کز شکاف صخره ای نوری بدیدم چون شرر
سوی او رفتم که یک شب را شود مهمان پذیر
رخ نمود آنگه ز رنگ او شدم رنگ حصیر
بعد این مدت نشانی یافتم از یار خود
عالمی سرتاسرش حیران از این احوال شد
من ز گشتن دور یار محو رخ یارم بُدم
من به آغوشم کشیدم او من و من آن شدم
سوزشش شد مرحمی و اشک هایش شد روان
حیرتی در چشم گریان فریدون شد عیان
فریدون مرادپور
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1